کد خبر 132400
۲۶ دی ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

روزشمار شهادت؛ شهدای 26 دی ماه

روزشمار شهادت؛

شهدای 26 دی ماه

امروز 26 دی ماه مصادف با شهادت تنی چند از رزمندگان دلیر دفاع مقدس است که به همین بهانه نگاهی مختصر به زندگی ایشان می اندازیم.

به گزارش حیات؛ امروز 26 دی ماه مصادف با شهادت تنی چند از رزمندگان دلیر دفاع مقدس است که به همین بهانه نگاهی مختصر به زندگی ایشان می اندازیم.زندگینامه شهید ملا محمد ذبیحی  شهید ملا محمد ذبیحی در اولین روز از تیرماه سال 1324 در روستای بیساران مریوان در خانواده ای متدین و اهل فضل به دنیا آمد. از محضر پدرش ملا نجم الدین و برادرش ملا جلال الدین بهره مند شد.  با استعدا و نبوغ سر شاری که داشت تحصیلات حوزوی را ادامه داد و موفق شد در مذهب امام شافعی از مفتی کردستان اجازه افتاء دریافت کند، پس از مرگ برادرش ملا صلاح الدین، به درخواست مردم امام جماعت مردم بیساران شد و با این مسئولیت، فعالیت و تلاش وی بیشتر شد.  ملا محمد قبل از انقلاب هویت رژیم پهلوی را برای مردم آشکار می ساخت و مردم را با نهضت امام خمینی(ره) آشنا می کرد و بعد از انقلاب نیز در راه حفظ و اعتلای آرمان های انقلاب اسلامی تلاش و کوشش می کرد. در خطبه های نماز جمعه به ترویج مسائل اسلامی و حکومت اسلامی و ارشاد مردم مشغول بود و با اهل نفاق و گروهک ها مبارزه می کرد که بر آنان گران آمد؛ ملا محمد چند بار در چنگال گروهک ها گرفتار شد که با پایمردی رهایی یافت تا اینکه روز بیست و ششم دیماه سال 1360 بعد از اقامه نماز صبح در مسجد، راهی منزل شد.  در بین راه متوجه شد برخی افراد ضد انقلاب در تعقیبش هستند، به منزل یکی از آشنایانش رفت تا در امان باشد، اما منافقان وی را در جلو درب همان منزلی که رفته بود به رگبار بستند، یکی از افراد ضد انقلاب قساوت را از حد گذراند و بر پیکر نیمه جانش نیز رحم نکرد و سر نیزه اش را در سینه ملا محمد فرو کرد و گریخت.  مردم پیکر نیمه جان امام جمعه خویش را به مسجد بردند. ملا محمد در محراب مسجد نیز مردم را به حفظ ایمان تشویق کرد و شهادتین را بر زبان جاری ساخت و چشمانش را بر هم نهاد. مردم بیساران پیکر پاک شهید ملا محمد ذبیحی را در حیاط مسجد جامع در کنار بابا شیخ و شیخ عبدالسلام به خاک سپردند.  پیام شهید  شهید ذبیحی در آخرین خطبه های نماز جمعه روز 25 دی سال 65 هنگامی که در مسجد جامع بیساران عده زیادی از مردم برای اقامه نماز جمعه گرد وی جمع شده بودند چنین گفت: «من کشته می شوم و با شما خداحافظی می کنم اما دینتان را حفظ کنید شهادت من حتمی است اما شما به هوش باشید! دین خود را حفظ کنید و از تهدید سرسپردگان اجنبی نترسید! بالاخره روزی جمهوری اسلامی می آید و بر سراسر منطقه حاکمیت می یابد و شما را از بند کفر و نفاق نجات خواهد بخشید. قرآن کریم می فرماید: « و اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ».  زندگینامه شهید رحیم کریمی  رحیم کریمی ، وقتی حضرت روح الله از ایران تبعید شد ، فقط یک سال داشت و 23 سال بعد ، در رکاب حضرتش، در وادی شلمچه ، پنجه بر بام عرش گرفت و بر ایوان آسمان نشست.  آخرین دفعه ای که رحیم میخواست بره منطقه ، محمدعلی که فقط 2 سال داشت ،پای پدر را بغل کرد و با آن زبان شیرین به بابا رحیمش می گفت:بابا نرو! بابا نرو!  vحیم بدجوری به هم ریخت. سرش رو بالا کرد و رو به آسمان گفت:خدایا ! این امتحانه؟ مثل حضرت ابراهیم که دل از پسرش کند و اسماعیلش رو قربانی کند.  رحیم عاشق محمد علی بود. دلش پر می زد برای این بچه. با این حال اون جا بهش دست نزد. با بغض به برادرش احد گفت: « احد جان! محمدعلی رو ببر کنار» آقا احد ، بچه را از پای پدر جدا کرد و رحیم به راه افتاد.  سرانجام پدرِ محمد علی ، به تاریخ 25 دی سال 65 بال در بال آسمان گشود و در اسفند ماه همان سال، پیکر خونینش در خاک «سرخ رود» به امانت گذاشته شد تا به هنگام بازگشت مولایش ، به جمع یاران او بپیوندد.  زندگینامه شهید طهماسب قلی اسلامی  در روز پنجم بهار سال 1325 در روستای کلیچی (کلاچای) به دنیا آمد. دوران تحصیل خود را با موفقیت به پایان رساند. از سال‌های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت‌های زیادی علیه رژیم شاه داشت و در جریان انقلاب نیز در صحنه‌های مبارزات حضور داشت و جزو معدود برادران متعهد و انقلابی پاکدشت بود. طهماسب‌ در برپایی جلسات قرآن و همچنین افزایش آگاهی مکتبی دانش‌آموزان تلاش فراوان داشت. با شروع جنگ تحمیلی بدون تردید و تأخیر عازم جبهه‌های حق علیه باطل شد و در تاریخ 26 دی سال 65 در سن 24 سالگی به درجه رفیع شهادت رسید. مزار پاکش در گلستان شهدای روستای شیرگاه قرار دارد. زندگینامه شهید محمد فاضل محمد فرزند محمدحسین در 1338/2/2 در شهرستان سبزوار دیده به جهان گشود. پدر وی مردی با حکمت بود و از نظر علم و تقوی حسن شهرت داشت. وی مورد احترام مردم شهرستان سبزوار بود و در جریانات پیش از انقلاب در جهت پیروزی انقلاب اسلامی ایران سهم داشت.  محمد پس از گذراندن دوران تحصیل در دبستان، راهنمایی و دبیرستان مدرک دیپلم خود را در رشته‌ی ریاضی دریافت کرد و ابتدا در دانشگاه مشهد قبول شد، ولی به علت فعالیت‌های سیاسی بیش از چهار واحد نگذراند و بعد چون تهران را برای ادامه‌ی فعالیت مناسب‌‌تر می‌‌دید، مجدداً با شرکت در کنکور، در دانشگاه صنعتی شریف در رشته‌ی صنایع پذیرفته شد.  وی در طول دوران تحصیلی خود محصلی ممتاز بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، فاضل در پاسخ به ندای امام خمینی (ره) در تابستان سال 1358 به همت چند تن از دوستانش ، جهادسازندگی را در سبزوار تشکیل داد و خود برای فعالیت در روستاهای محروم سبزوار به عنوان نیروی رسمی به همراهی برادران جهادسازندگی به منطقه‌ی دوچاهی ، روستایی در کویر رفت ؛ جایی که مردم از ابتدایی‌ترین وسایل زندگی نیز محروم بودند.  وی در جهادسازندگی و سپاه فعالیت عمده داشت و جزو دانشجویان پیرو خط امام (ره) بود. او همچنین در جریان تسخیر لانه‌ی جاسوسی سهیم بود و در فعالیت‌های سیاسی _ اجتماعی شرکت می‌جست. وی جزوه‌ای نیز تحت عنوان «عراق در جولانگاه بعث» چاپ نمود.  در آبان ماه سال 1359 برای رفتن به جبهه عازم تهران شد و با جمعی از دانشجویان برای ملاقات امام خمینی (ره) به قم رفتند و امام در ضمن سخنانی، آنان را برای رفتن به جبهه تشویق نمودند.  وی به همراه چهار نفر از جوانان مسلمان و متعهد عضو جهادسازندگی شهرستان سبزوار با نام‌های سیدمصطفی مختاری، مجید مهدوی، حسن فتاحی و مجید کریمی ثانی از طرف بسیج به جبهه‌ی سوسنگرد به عنوان گروه شناسایی مهندسی، اعزام گردیدند.  نزدیک دو ماه و نیم در سنگرهای سوسنگرد با حملات چریکی به همراهی سایر برادران بسیج و پاسدار، ضربات سنگینی به نیروهای عراقی وارد کردند. در تاریخ 1359/10/15 که ارتش در آبادان و خرمشهر به ارتش بعثی حمله کرد ، این جوانان هم از ارتش تقاضا می‌کنند که در جبهه مشارکت کنند ؛ اما ارتش قبول نمی‌کند.  روز بعد تمامی این رزمندگان در کمال شهامت تعدادی تانک و نفربر را منهدم می‌کنند و دشمن عقب‌نشینی می‌کند. این جوانان به طرف دشمن پیشروی می‌کنند. آن‌ها در بیابان‌های سوسنگرد و هویزه توسط نیروهای عراقی محاصره می‌شوند و بعد از منهدم کردن تانک دیگری، به وسیله‌ی نیروهای عراقی به مسلسل بسته می‌شوند و تمامی شهید می‌شوند.  فقط یک نفر از این حادثه جان سالم به در می‌برد که وی خبر شهید شدن دوستان را به خانواده‌هایشان می‌رساند.  محمد فاضل نیز در این محاصره در هویزه به همراه دیگر یاران امام تا آخرین لحظه مقاومت کرد و در سن 21 سالگی به شهادت نایل آمد و پیکر پاک وی در شهر هویزه به خاک سپرده شد.  زندگینامه شهید سید علی ابراهیمی  سید علی، اول آبان 1337 در خانواده ای فقیر به دنیا آمد. هنوز چهارده بهار از عمرش سپری نشده بود که مادرش را از دست داد. در این زمان، در فریمان مشهد زندگی می کردند. به دلیل تنگدستی پدر، تحصیل را رها کرد و به جوشکاری روی آورد. به این ترتیب، کمک خرج خانواده شد. مدتی بعد برای ادامه ی زندگی به «مشهد» رفتند و او عازم خدمت سربازی شد. با فرمان امام(ره) از خدمت سربازی فرار کرد و به «مشهد» بر گشت. چند ماهی هم مخفیانه به زندگی ادامه داد. در پیروزی انقلاب و تظاهرات نقش فعالی داشت. ضمن اینکه خواهران خود را نیز همراه می برد. پس از پیروزی انقلاب به جوشکاری روی آورد. در سال 1358 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. در همین زمان، از دختر عموی خود خواستگاری کرد. پس از ورود به سپاه، دوره‌ی آموزش چتربازی را گذراند و سپس مسؤول آموزش جوانان بسیجی شد. مدتی بعد به عنوان اولین فرماندهی سپاه «کلات نادر» روانه‌ی آن دیار شد. پس از بازگشت، فرمانده سپاه ناحیه‌ی یک «مشهد» شد. علی‌رغم مخالفت مسؤولین سپاه، سرانجام توانست روانه‌ی جبهه ها شود. در طول جنگ، فرماندهی گردان الحدید، مسؤول محور و معاون دوم طرح و عملیات تیپ 21 امام رضا(ع) را بر عهده داشت. بارها در خط مقدم نبرد زخمی شد. به‌طوری‌که در عملیات قادر، دوستانش فکر کردند شهید شده است. در طول دوران جنگ از «محمدابراهیم شریفی» و «محمدحسن نظرنژاد» جدا نشد. در سال 1365 و در نبرد کربلای ‌5 به آرزوی دیرینه اش رسید. اکنون نیز در بهشت رضای مشهد این سه دوست صمیمی در کنار هم آرمیده اند. از او سه فرزند به یادگار مانده است که هر سه دختر هستند. فرزندانش همانطور که او آرزو داشت، به درجات بالای تحصیلات علمی رسیده اند. زندگینامه شهید عباس خوش سیما بیستم آبان ماه سال 1337 ه ش در روستای آنچی کیکانلو چشم به جهان گشود. در چهارسالگی پدرش را از دست داد و در دامن پر مهر مادرش صحبت یافت. دوران ابتدایی را در همان روستا به پایان برد.  به اتفاق خانواده اش به تهران رفت. علاقه زیادی به تحصیل داشت. با وجود مشکلات زیاد از نظر مالی و مسکن، به ادامه تحصیل در دوره ی راهنمایی و دبیرستان پرداخت. با گذراندن سال آخر دبیرستان در مشهد مقدس توانست دیپلمش را از آن جا بگیرد.  در دوران انقلاب اعلامیه های امام را توزیع و در راهپیمایی ها شرکت می کرد. در جلسات آقای شیرازی و قمی حضور می یافت. در زمان ورود امام به ایران، با مشقات زیادی خودش را به تهران رساند و به استقبال امام رفت. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، به تبلیغ حکومت جمهوری اسلامی پرداخت و مردم را برای رای دادن به آن تشویق می کرد.  در بسیج فعالیت داشت و سعی می کرد مشکلات دیگران را حل کند و برای جوانان کاری انجام دهد. با تشکیل بسیج عضو این نهاد شد. شب ها کشیک می داد. مدتی به «سقز» رفت و بعد به صورت افتخاری عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.  برای حفظ انقلاب به مبارزه با گروهک ها و منافقین برخاست. برای مبارزه با شورش های ضد انقلابیون در کردستان حضور یافت. مسئول تدارکات بود. دوبار توسط منافقین مورد سوء قصد قرار گرفت.  وقتی به جبهه می رفت به خانواده اش می گفت: به مادرم سر بزنید، احترامش را داشته باشید و از جبهه برای ایشان چیزی نگویید.  وقتی به مرخصی می آمد، به دیدن اقوام می رفت و از آن ها دلجویی می کرد. به دیدن خانواده های شهدا، اسرا و مجروحین نیز می رفت. در عید نوروز ابتدا دیدار خانواده های شهدا را برنامه ریزی می کرد.  برای شهدا ارزش زیادی قایل بود. در تمام مجالس شهدا و تشییع جنازه ی آنان شرکت می کرد. اگر دعای توسل و یا دعای کمیل در خانه شهدا بود، حتماً به آن جا می رفت. به همسرش توصیه می کرد به حرف امام گوش دهید، هرچه ایشان می گویند صحیح است. نمازتان را سر وقت بخوانید.  آرزوی پیروزی اسلام و به اهتزاز در آمدن پرچم اسلام را در سراسر دنیا داشت.  او مداحی می کرد. دعای کمیل و ندبه را با صوتی زیبا می خواند.  عباس خوش سیما در عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر به فیض شهادت رسید.  زندگینامه شهید محمد چمنی  «محمد» قدم نورسیده ی زندگیِ «حسین علی چمنی» شد. سومین فرزندی که به دامن همسرِ «حسین علی» ـ «زهرا ابراهیمی» ـ ماند و نشست و شیر نجابت خورد.  «محمد» خیلی زود لب شیرین کرد و پسرِ شیرین زبانِ خانواده شد. او آخرین فرزند بود و برای مادر و پدر مهری دیگر داشت.  کودکِ مهربانِ کوچه های هیأت علوی با نماز و تسبیح و جانماز مادر خو گرفت و همدم مهربانی ها و صداقت ها و آرزوهای پدر شد.  وقتی به مدرسه رفت با همسالان بر نیمکت های صمیمیِ یاران دبستانی نشست و کوچه های باصفای کودکی را رفت و رفت و رفت تا درس را به گواهی دیپلم رساند.  هنوز می خواست راه دانشگاه را بر دلِ پر آرزوی مادر هموار کند،که ناگهان پدر بر جای نشست و زمین گیر شد و دل «محمد» دیگر هوایی درس نشد و رفت تا سپاه دانشی شود. نسیم انقلاب وزید و «محمد» که فرزند نان حلال و شیر نجابت بود جوان پرشور راهپیمایی ها شد.  مشت های گره کرده اش از دور شناخته می شد. انقلاب که شد او هم سرباز بی ریای انقلاب بود و هر سنگری برای خدمت او آغوش گشوده بود. و چه سنگری بهتر از تعلیم و تربیت و امور تربیتی. آخر او الگویی از وقار و خدمت و صداقت بود. جنگ خوشه های آتش خود را بر غرب می ریخت که فرزندان «حسین علی چمنی» هر سه پوتین های مردی را به پا داشتند.  «غلام حسین» در آبادان،«علی» در سومار و «محمد» در کوه های شرف و غیرتِ غرب و مادر چشم در راه! روزی محمد آمد و مادر او را به خواستگاری دختری از قبیله ی نجابت برد . تا روزگار پلک زد «محمد» شادی را غافلگیر کرد و در هیأت ابوالفضلی به سادگی لبخند و صداقت بر سفره ی دامادی نشست.  «محمد» دل در گرو شرف داشت و با خاکریزهای غیرت و شهامت عهدی دیرین بسته و شلمچه قرارِ بی قراری داشت.  کربلای پنج رسید و «محمد» در شب بیست و ششم دیماه ۶۵ مسافر آسمان شد. چند روز بعد «محمد» بر شانه های شرف جام دست به دست می شد و به گوشه ی قلب جام می رفت.  «ثارالله» بغض کرده بود و بهانه ی بابا را می گرفت و «سوده» چشم هایش بارانی بود. هوا سرد بود و اشک های دخترک گرم.  زندگینامه شهید غلامرضا شریفی پناه  سال1323 در مود یکی از روستاهای اطراف بیرجند، دیده به جهان گشود. پدرش، محمد حسین شریفی پناه، از تجار معروف فرش شهر بیرجند و در عین حال فردی مومن و مذهبی بود. از این رو در همان دوران کودکی او را با قرآن و احکام دین آشنا کرد.  غلامرضا که وجودش با عشق به قرآن و ائمه اطهار عجین شده بود، ساعتها کنار پدر می نشست و به صوت دلنشین قرآن گوش می داد و خواندن نماز را از او تقلید می کرد.  شش سال ابتدایی را در همان دبستان روستا به پایان رساند و سپس برای ادامه تحصیل به بیرجند رفت. سه سال اول دبیرستان را در بیرجند سپری کرد و پس از آن، برای بهره گیری از امکانات تحصیلی بهتر و بیشتر به تهران عزیمت کرد. از این زمان بود که تغییر و تحولات چشمگیری در شخصیت و زندگی غلامرضا پدید آمد.  با یکی از روحانیون مبارز آشنا شد و با راهنمایی های او و مطالعات فراوان، نسبت به جریان های سیاسی آن روز آگاهی پیدا کرد. پس از آن که امام خمینی رهبر نهضت اسلامی مردم ایران را شناخت، با عشق و ارادتی خاص به نشر عقاید و فرامین ایشان پرداخت.  نوارهای سخنرانی و اعلامیه های امام را با دقت نگهداری و بین افراد قابل اعتماد پخش می کرد. در باره امام خمینی می گفت: ایشان رهبر آیندۀ کشورمان خواهد شد، آیت الله خمینی، رهبری مردم را به عهده خواهد گرفت. باید منتظر چنین روزی باشیم.  دورۀ دبیرستان را در رشته ریاضی و با نمرات خوب به پایان رساند و پس از اخذ دیپلم وارد سپاه دانش شد. در تمام این دوران به آموزش دانش آموزان محروم روستایی و روشن کردن افکار آنها همت گماشت. در پایان این دوره در کنکور دانشگاه شرکت کرد، اما پذیرفته نشد. بعدها در دوره های آموزش ضمن خدمت شرکت کرد و فوق دیپلم گرفت. از آن پس در کسوت معلمی، خدمات ارزنده ای به فرزندان سرزمینش ارائه کرد.  در سال 1350 ازدواج کرد. او که دیگر به بیرجند برگشته بود، فعالیت های ضد رژیم خود را شروع کرد و اولین راهپیمایی شهر بیرجند را به راه انداخت. این فعالیتها به حدی رسید که مامورانت رژیم او را دستگیر کردند. با این که در زندان شکنجه شده بود، پس از رهایی نیز مبارزاتش را ادامه داد و تا ورود امام خمینی به ایران و پیروزی انقلاب از پا ننشست.  شرکت در جهاد سازندگی، کمیته انقلاب اسلامی، عضویت در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و شورای بنیاد مستضعفان، معاونت آموزش و پرورش بیرجند و مدیریت آموزشی مدارس راهنمایی از جمله فعالیت های او پس از پیروزی انقلاب به شمار می رود.  با شروع جنگ تحمیلی در قالب معلمی توانا و پر تلاش که تا مدتها در پشت جبهه فعالیت می کرد. با این که در امور کمک رسانی، تبلیغات و کارهای فرهنگی، بسیار کوشا بود، اما شرکت در جنگ و جبهه و حضور در خط مقدم را تکلیف خود می دانست. تا این که به عنوان بسیجی به جبهه اعزام شد.  در جبهه نیز کلاس های درس خود را رها نمی کرد. تشکیل کلاس های عقیدتی، سیاسی، فرهنگی، مراسم دعا، روضه و در کنار آن آمادگی جسمانی، از جمله فعالیت های مهم او در آن ایام به شمار می رود.  این انسان بزرگ و وارسته که آرزویی جز جهانی شدن اسلام نداشت، سرانجام در تاریخ 26/10/1365 در عملیات کربلای 5 در اثر برخورد گلوله دوشیکا به شهادت رسید. به گفتۀ همرزمانش به هنگام شهادت، لبخندی بر لب داشت. لبخندی که نشان از پیوستن او به معشوق ابدی و خالق بحر بی ساحل عشق بود. به راستی که غلامرضا شریفی پناه مصداق بزرگ آن حدیث قدسی بود که پیوسته بر لب داشت.  انتهای پیام/

برچسب‌ها